آن روی آقای جامعه شناس(!)
لیبی به عنوان یک دولت تک حزبی چندان سرکوبگر نیست. آن طور که به نظر میرسد، واقعاً بین مردم محبوب است. بحث ما [با کلنل قذافی] بر سر حقوق بشر بیشتر بر آزادی رسانهها متمرکز بود. او دیدگاههای متنوعتر در کشور را میپذیرد؟ چنان چیزی در حال حاضر وجود ندارد. خب، به نظر میرسد که او موافق این امر است.”
من هم میدانم که جامعهشناسان پیامبر نیستند که همه چیز را پیشبینی کنند. آن هم این انقلاباتِ پیچیده و دفعی در خاورمیانه که همه را گیج کرده است. مته هم به خشخاش نمیگذارم که دقیقاً منظورش از صفت تفضیلی “متنوعتر” چیست؟ یعنی آن زمانی که ایشان از لیبی دیدار کردهاند (در سال 2007) فقط دیدگاهها متنوع بوده، اما چانه زنی بر سر یک “تر” است؟ اما شمای جامعهشناس چطور در یک کشور با رژیمِ فاشیستی و دیکتاتوری و سیستم سرکوبی که حتی اجازهی یک نظرسنجی ساده را هم نمیدهد، متوجه محبوبیتِ آقای قذافی در بین مردم شدید؟
مشکل سر اصطلاح “مردم” است. “مردم”، یکی از ایدئولوژیکترین اصطلاحات سیاسی است. چون به یک هستی انتزاعی اطلاق میشود که زبانی ندارد که بگوید «به من چیزی را نسبت ندهید که نیستم.» همه میتوانند “مردم” را از خود، موافق با خود، راضی از خود و حتی همراه و همقدم با خود ببینند و بدانند. هر چه هم که گویندهی سخن قدرتمندتر باشد، اصطلاح مردم را با شهوت بیشتری به کار میبرد. گویی که “مردم” چیزی است درون جیبش! این قدرت میتواند سیاسی و نظامی باشد، چنانچه کلنل قذافی هم چندی پیش در حین درگیریها گفته بود “مردم مرا دوست دارند” و مشکل این است که معترضین “مردم” نیستند. نامردمانیاند اجیر شدهی بیگانه! یا اینکه این قدرت میتواند نمادین باشد و از جایگاه علمی و دانشگاهی فرد بیاید، دقیقاً آنچه که آقای جامعه شناسِ داستانِ ما دارد.
حالا اگر این حوادث رخ نمیداد کسی از آن یک میلیون و اندی پوندِ اهداییِ قذافی به دانشگاه الاسای هم یادی نمیکرد. شاید هنوز هم پسر نخبهی قذافی، سیف الاسلام، در الاسای میتوانست قدم بزند. سیف دکترایش را در سال 2007 در همین دانشگاه به پایان رسانده بود. عنوان رسالهی دکترایش این است: «نقش جامعهی مدنی در دموکراتیزه کردنِ نهادهای حاکمیت جهانی: از قدرت نرم تا تصمیمگیری جمعی»! … عالمِ بی عمل به چه ماند؟ زنبور بیعسل!
سیف آنقدر با همه خودمانی شده بود که معتقد بود، گیدنز، مفهومِ “راه سوم” را از پدر فاضلش (قذافی) به سرقت برده! در واقع یک تقسیم کار جهانی بین دیکتاتورهای سابق و لاحق خاورمیانه با غربیها وجود دارد. دیکتاتورهای خاورمیانهای حرفهای گنده گنده میزنند و (به قولِ ناصرالدین شاه که در خاطراتش مدام مینوشت «داشتیم خیالات میفرمودیم») اینها خیالات میفرمایند، غربیها هم قربان صدقهشان میروند. این وسط، علم و دانشگاه و سیاست و حقوق بشر و دموکراسی و عدالت و حق و بالاخص “مردم” هم سوءتفاهمی بیش نیست.
همه جای این پازل درست است، جز یک جا! آن هم همان داستانِ مردم است. این روزها به مفهوم مبهم و گنگ “مردم” تکیه کردن و بنای جاهطلبی را بر حماقت آنها سوار کردن، مصداق بارز گره بر باد زدن است. یک دو روزی شاید شادمان کند، اما یک روز طشت رسوایی از بام میافتد و تودهی مبهم و گنگ مردم به سخن میآیند و حقشان را میخواهند. بعد نه فقط قذافی به گزافهگویی میافتد و کار را کارِ اجنبی میپندارد، نه فقط رسالهی دکترای سیف تحت بررسی دوباره قرار میگیرد که اثری از پلیجریسم در آن یافت شود، که حتی «هوارد دیویس» رئیس الاسای هم از فشار افکار عمومی مجبور به استعفا و عذرخواهی میشود و اعتبار آقای جامعهشناس هم به زیر سوال میرود و خلاصه … این اصطلاح مبهم، «از دور دل میبره، از جلو زَهره!»
توسط محمدی فیضی
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان ۱۳۹۰ ساعت ۴:۱۲ ب.ظ توسط شایگان
|